بهش گفتم:
دقت کردی مردم اینجا چه جورین؟
گفت:
نه
گفتم:
حرف که نزنی میگن :ها ها یارو لاله ...
حرفم که میزنی میگن طرف رو باش دیوونست...
سکه ای افتاد...خدا در زیر پای عابران گم شد
بهش گفتم:
دقت کردی مردم اینجا چه جورین؟
گفت:
نه
گفتم:
حرف که نزنی میگن :ها ها یارو لاله ...
حرفم که میزنی میگن طرف رو باش دیوونست...
شک دارم بر بودنم , میروم تا بدانی که بودم.
همیشه باختم در درگیری عقل و دل ,
همیشه دل برنده شد
و با برنده شدنش مرا بازاند,
مرا به قهقرا راند...
نوشته شده در کلاس کامپیوتر
توسط :ما(من و خودم)
اکثر هم لا یعقلون....
می شکنم ,شاید چون سرنوشتم شکستن است.
شاید همین تفاوت هاست که رقم می زند جایگاه انسانیتمان را..
بدان که:
اگر شکستی و نشکستند
بریدی و نبریدند
قلم زدی و پاره کردند
نمیتوانند بکشند که تو با روح خود زنده ای...
ساده برو...تا نگویند هرزه ای
ساده بمیر ...تا نزنند تهمت بدکارگی را بر قلب پاک تو
که این مردمان برده ی دیده های خودند,نمیتوانی جشم امید بدوزی بر یاریشان
که باید هماره بدانی:
اکثر هم لا یعقلون...
به نقل از :
ما(من و خودم)
چشمم را برای دیدن ،
قلبم را برای تپیدن،
گوشم را برای شنیدن،
در هجوم وهم و اضطراب ،
در میدان تشویش
در میان مردمی که با خویش ،چون غریبه ها غریبه اند
ریختم.....
و در بهت خیابان گریختم...
تا در نسخه ها و دارو خانه ها
بهانه ای یابم برای:
زیستن...
به دنبال ذات خود
ما قاصد هستیم.مقصدی داریم.انبیا هم قاصدند.امدند به ما خبر دادند و ما را راه انداختند.
اما مقصد کجاست؟
مقصد در ذات خود شماست.همان چراغ و همان نور.قشنگ با ان تماس بگیر!
در جایی در خلوت.چه انیسی از ان بهتر!چه مونسی از ان بهتر!
اگر کسی می خواهد عشقبازی هم بکند, با ان بکند ,با ذات خود.
انجا بنشین ببین با تو چه میکند.جایی خلوت...سر نماز میشینی ,او شما را در بغل میگیرد,شما او را.ان گاه انسان خودش را رها میکندتا هر جا که می خواهد ببرد.
یک عزیز,یک دوست,وقتی ادم را در اغوش می گیرد چی میشود؟
او را میگیرد و می سازد و عوض می کند ,دوباره سر جایش میگذارد.
یک دقیقه خلوت کردیم,عوض شدیم,سبک شدیم, و خلاصه راحت شدیم.
ان شاالله شما هم می یابید...
بر گرفته از سخنان:
حاج اقا دولابی(ره)
استجب لنا...
مرا چه شده است؟به روزهای رفته مینگرم و به 4 ماه و اندی ننوشتن .
حال عجیبی دارم...اکنون میتوانی برایم بگویی از دگردیسی پروانه ی کوچک درون پیله که این روزها سخت در تجربه ی انم.
میتوانی بگویی از عشق...عشق به او,عشق به معبود,که مدت ها دویدم تا این خلوت بکر را پیدا کنم:خودم و خدا را.
اما,اما هنوز برای شنیدن داستان (ما رایت اللا جمیلای زینب)کوچکم...هنوز یارای شنیدن قصه ی کربلا را ندارم...هنوز نمیدانم ,اه اری هرگز نخواهم دانست که اگرانجا بودم میتوانستم سپاه را 73 نفر کنم,یا...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خجالت تمام وجودم را می گیرد...
گفتم به مکه می روم (ادم) میشوم...نشد,نشد...شرم باد مرا.شرم باد اندیشه ی خام مرا,شرم باد گنجایش قلب کوچکم را...
پروردگارا ببخش...
دستانم را و پاهایم را ببخش اگر نبودند انچه تو میخواستی,چشمم را اگر ندید عظمتت راو گوشم اگر کر بود برای شنیدن (هل من ناصر ینصرنی).
کربلا بهانه است,چه بسیار رفتند و همان برگشتند که بودند.کربلا اینجاست,یزیدیان با مایند اگر ببینیم,در پشت سر ,در پیش رو.افسوس که کور شده ایم و خنجرشان را نمی بینیم و احساس نمی کنیم تلاقی دم به دم سنگهایشان را با پیشانیهامان...
گفتی (ادعونی استجب لکم) خواندم...به خدا خواندم...تو خود خوب میدانی اگر به اندازه ی ستاره های اسمان و قطرات تمامی دریاها دست رد بر سینه ام زنی,دوباره و دوباره و دوباره به سوی تو باز میگردم,از تو که نا امید نمیشوم...از حسین (ع)تو,از عشقبازی ابوالفضل(ع) تو,از دستان کوچک رقیه ات...اما,اما با خود چه کنم , با این تنی کخ تو را با تمام ذراتش نیاز دارد , با چسمی که اگر برایت اشک نریزد می خشکد , با خود چه کنم ,که از خود نامید می شوم ,از دستان گدایی ام از قلب عاشقم...
مرا بگو , بگو کجای این دایره ایستاده ام, اری بگو چند سال نوری فاصله دارم با انچه تو می خواهی ؟ چند سال گریستن به جرم نزدیکی به درخت ممنوعه ,چند سال؟
بند بند وجودم تقدیم تو باد, نه اصلا هر انچه از عمرم باقی است وقف تو, برای تو و برای فرستادگان تو...
تنها بگو , تو تنها بگو که مرا استجابت کرده ای , مرا بخشیده ای...
,
سر را بلند کن،به خودم روبه رو بگو
سر را بلند کردم و خواب از سرم پرید
دلشوره ی حساب و کتاب از سرم پرید
با خود حساب کردم اگر کربلا شود
میدان انقلاب اگر نینوا شود
لابد حسین تشنه و تنها نمی شود
قبلا اگر شده،شده،حالا نمی شود
راه اداء کامل دین از کدام سوست؟
گم می شوم،امام حسین از کدام سوست؟
مقصد کجاست ؟عاقبت از یاد می رود
این خط فقط به (عشرت اباد) میرود
عشرت خطوط شهر شما را سیاه کرد
اقا!پیاده می شوم...این جا که کربلاست
سرسبز نیست شهر شما،هم پر از بلاست
این خواب چندم است؟یکی چشم وا کند
شاید صدا رسید،خدا را صدا کند
ما بی صدا،فقط به تو این راز گفته ایم
رویا حقیقتی است که ما باز گفته ابم
این جا نه کربلاست،اگر چند مقتل است
داغ حسین تا به ابد داغ اول است!
سید ضیاالدین شفیعی
(با کمی تصرف و تلخیص)
سلام دوستان این متن یک خورده زیاده اما به من که حال خاصی می ده...انشالله برای شما هم همین طور باشه...(متن نوشته شده در ۱۲/۶/۸۵است...اما تاریخ مصرفش هنوز نگذشته)
بار الها،خدای خوبم تو خود مرا به دیدار خانه ات خوانده ای اکنون من از تو هیچ نمی خواهم به جز عشقی که از خود به من عطا می کنی تا از خود بی خود شوم تا به تو برسم،هیچ نمی خواهم، جز اینکه تو خود راه را به من نشان دهی که من یک نواموز ساده ام که همواره به یاد دارم:ایاک نعبد وایاک نستعین را...
خدای مهربان جام تهی وجودم را خود هرگونه میدانی پر کن که سکان زندگی ام را به تو سپرده ام.
خداوندا از من بگذر که اگر همه بگذرند و تو نگذری من به کدام سو در گذرم؟به کدامین اجازه راهی وادی عشق شوم؟
اگر قرار است بیایم به صرف اینکه امده باشم،قلم پایم بشکندکه هزار سال فراق بهتر از وصلی اینگونه است،رسیدنی که چیزی را در درونم متحول نکند،باشد که هیچ گاه نباشد.
خدایا مرا به خانه ات راه مده،مگر اینکه بدانی می ایم و بر میگردم با اتشی که هیچ گاه خاموش نشود،عشقی که هرگز فراموش نشود و منی که هیچ گاه جز تو را نبیند.
پروردگارا ،حلالم کن ،مرا حل کن،مرا در وجود خود حل کن.
مگر نه اینکه همیشه به مسافرت می رویم و برای عزیزانمان سوغات می اوریم؟،باشد که در این سفر بهترین پیشکش عمر را برای خودمان بیاوریم...
باشد که هنگام بازگشت همواره در مهاجرت بمانم،و برای همیشه هاجر شده باشم و یارای کشتن اسماعیلم را داشته باشم،بدون ترس ، بدون هراس!
باشد که همواره در رمی جمرات باشم تا شیطان زیر رگبار سنگهای ابراهیمی رانده شود.
(باشد که خدا قسمت همتون بکند ...)
فاطمه
سلام دوستان
من خیلی در نوشتن این مطالب تجربه ندارم...اخر تازه کوچ کردم.
خدا به همه کمک کند...و به من تازه وارد هم همین طور.
خلاصه غرض از اپ شدن
تسلیت برای شهادت امام محمد باقر(ع)
است...
از دوست خوبی هم که این پیشنهاد را داد بسیار تشکر میکنم....
برام دعا کنید تا بتوانم قدر چیزی را که به دست اوردم بدانم.
فاطیما
من ماندم
ما ماندیم
و به تماشا نشستیم دروغ را
که عمر چه شاهانه می گذرد
به شهری که
ریا را پنهان نمی کنند
و صداقت همشهریان تنها در همین است...